خرید بک لینک
دوستدختر عزیزم خانه نیست و دلم برایش تنگ شده. کیک پختهام و خانه بوی وانیل گرفته است. میخواهم برای دوست عزیزی که چند روز دیگر مهاجرت میکند، کیک مورد علاقهاش را درست کنم؛ کیک شیفون وانیلی با فیلینگ کرم دیپلمات و تکههای موز.دارم کارهایم را انجام میدهم. درس میخوانم و احساس خوبی دارم نسبت به خودم. جمعه یک آزمون خیلی سنگین دارم و حسابی پارهام و قرار است که بزایم زیرش. بعد از آن دیگر خواندن زبان را شروع میکنم و رسماً شروع فرایند اپلای. فاک. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 19:26

این چند روز که درگیر جمع و جور کردن و مهمانیهای پیش از مهاجرت دوست عزیزم بودم، دلم عجیب سنگین شده.من عاشق ایرانم و بعضاً پیش آمده که از حجم این عشق گریه کردهام. دلم میخواهد وقتی خودم از ایران میروم، چیزی از آن را به همراه داشته باشم اما نمیدانم چه. حالا که اینها را مینویسم بغض گلویم را فشار میدهد. دلم برای ایران تنگ میشود. عشق من به این آب و خاک اندازه ندارد.با خودم که فکر میکنم میبینم که قبل از رفتن دوست دارم یک نقشهی ایران کوچک را روی دستم تتو کنم. آه من عاشق توام ایران عزیزم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 19:26

دلم برای دوستدخترم تنگ شده. زمانهایی که به شهر مادریام برمیگردم و مدتی را در آنجا سپری میکنم، دلم برای آدمی که در گذشته بودم تنگ میشود؛ نه بدین معنی که زندگی آن موقع خیلی عالی بود یا زندگی الان غرق در گه است، خیر، صرفاً حسی که دارم یک حس نامشخص و مبهمیست که نمیدانم چطور باید با آن کنار بیایم.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 17:58

۱. وقتی فهمیدم که بیمار است، کم سن و سال بودم و در اوج جوانی. دوستش داشتم و نمیدانستم چطور باید با غم عظیمی که از ناکجا بر من مستولی شده، فائق بیایم. گریه میکردم و تا خود سپیدهدم بی صدا زار میزدم و صبحها با چشمای ورم کرده و بیرمق بیدار میشدم. افسردگی کشداری داشتم و بیماری لاعلاج او هم من را به کلی از پا انداخت. یک شب تا خود صبح آنقدر گریه کردم که اشکهایم خشک شد. واقعاً میگویم به شما؛ دیگر اشکی نداشتم که بخواهم گریه کنم. صبح که بیدار شدم، آدم دیگری شده بودم.۲. هر بار که جنگل رفتهام، عجیبترین و گنگترین غم به دلم میافتد؛ آنقدری که دلم میخواد سینهام را بشکافم و قلبم را بیرون بیاورم تا دقیق وارسیاش و بفهمم که چه مرگم شده است. فکر مهاجرت و رفتن و برنگشتن و ندیدن و از دست دادن آدمهایی که عاشقشان هستم دارد دیوانهام میکند. دیروز کنار رودخانهی جاری در جنگلی تاریک و تیره، به این فکر میکردم که *نمیدانم*.۳. دوستدختر عزیزم احوال خوبی ندارد. دنیا بسیار ناعادلانهست و کاش که قدرتی فراتر از انسان دون مایه داشتم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 17:58

کارهایم زیاد شده. غروب با دوستدخترم یک ساعتی پیادهروی کردیم و آمدیم خانه و شام خیلی سبکی خوردیم. بعد از شام کمی کارهای عقب ماندهام را انجام دادم و دوستدخترم گفت که خسته است و میخواهد بخوابد. دلم نیامد تنهایش بگذارم و لپتاپم را آوردم توی تخت و همان حین که نوازشش میکردم، اندک کاری هم انجام دادم. کارهایم که تمام شد، لپتاپ را بستم و آمادهی خوابیدن شدم. به خیال این که دوستدخترم خوابیده، آرام آرام چشمانم گرم خواب شد که ناگهان گرمای دلچسب آغوشش را بر روی تنم احساس کردم.همیشه وقتی در آغوشش هستم، از من میپرسد 《الان داری به چی فکر میکنی》. کاش امشب هم این سوال را از من میپرسید و سفرهی دلم را برایش باز میکردم و این حجم عظیم از ناخوشایندی را با خودم به خواب نمیبردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 17:58

قرارداد جدید خانه را بستم و کونم پاره شد. قرارداد نسبتاً بدی را امضا کردم و دوبار تا پای فسخ رفتم و برگشتم که البته تقصیر صاحبخانه بود و گیر در کار او قرار داشت. آه خدایا. چقدر دیروز و امروز پراسترس و پرمشقت گذشت.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 21:36

حالم به وضوح خوب نیست. گاهی اوقات دلم برای دورانی که تنها بودم تنگ میشود. نمیدانم که داشتن این حس در رابطه سالم است یا نه. راستش را بخواهید دلم بیشتر برای مواقعی تنگ میشود که میتوانستم بد احوال باشم و به کسی توضیحی ندهم؛ نگویم چرا خوب نیستم یا چه افکاری دارد مرا از پا درمی آورد. انگار انسان بعضی اوقات نیاز دارد که مسئول چیزی یا کسی نباشد. برای خودش بغض کند و اشک بریزد و بعدش هم چه میدانم، لابد دوباره از جایش بلند شود و به زندگیاش ادامه دهد.دلم برای خودم، زمانی که تنها بودم تنگ شده. باز هم نمیدانم این حس من، حس معقولیست یا نه حالا که با کسی در رابطهام. دلم میخواهد میتوانستم ناراحت و غمگین باشم بدون این که چیزی را پنهان کنم. آخر میدانید، یک سری چیزها گفتن ندارند. نه که چیز یا مسئلهی خاصی باشند، نه، صرفاً نمیارزد که آن رشته افکار سیاه و مبهم را به رشتهی کلامی تبدیل کرد. همین. دیگر نمیدانم چه بگویم. دارم یک اپیسود افسردگی را تجربه میکنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 21:36

تولدم بود. سنم زیاد شده و بسیار پیر شدهام اما همچنان مشکلاتم پا برجاست.

این را اینجا نوشتم که یادم بماند در تولد چند سالگیام تصمیم به تغییر مسئلهی دیرینهام گرفتهام.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 21:36

از آخرین یادداشت من در اینجا سالها گذشته. من زندهام و چهار پنج سال پیرتر شدهام حالا. زندگی چقدر تغییر کرده و دنیا دگرگون شده. امروز که این را مینویسم دلار ۳۲ هزار تومن است.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 13:13

اینجا را نگه داشتهام برای خودم و فقط خودم. چه تصمیم فوق العادهای گرفته بودم و چقدر باخردم من. نوشتن در این جا مثل لخت شاشیدن در خانهی خالی است. 

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 13:13

هدف از زنده بودن چیست؟

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:18

فراموش شدن.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:18

فراموش شدن-فراموش کردن-مردن.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:18

امشب هم گذشت و زیربار غمهایم شکستهتر شدم.

چهقدر همه چیز مضحک و بیمعناست.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:57

برای استمرار دلیلی باید وجود داشته باشد و برای هر دلیل ،کششی.

حالا دیگر تابستان تمام شده و پاییز و زمستان بالاخره از راه خواهند رسید.دیگر بهانه ای نمانده.

برچسب: نویسنده: نگین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 5:56

صفحه بندی